تبليغاتX
masais

من یک شاعر بدم.!

 

تکه برداری های نام مند شده ای از:

 نمایشنامه ی ["ژاک و اربابش" : واریاسیونی از رمان دیدرو ]: نوشته ی میلان کوندرا

احساسات:

بشر نمی تواند بدون احساسات زندگی کند ، اما همان لحظه ای که احساسات ، در ذات خود به ارزش ، به معیار حقیقت ، به توجیهی برای انواع و اقسام رفتارها تبدیل می شود ، هولناک می شود . اصیل ترین احساسات ملی آمادگی توجیه کردن بزرگترین وحشت ها را دارد ، و انسان ، در حالی که سینه اش از شوری غنایی بر آماسیده به نام مقدس عشق مرتکب فجایع می شود.

کمدی:

کمدی؟مثال کامل وحشتی است که نقد ادبی را در رویارویی ناخواسته ی آن با چیزی که به ظاهر جدی به نظر نمی آید ، فرا می گیرد.بگذارید قاطعانه اعلام کنم : هیچ رمانی که شایسته ی این عنوان باشد دنیا را جدی نمی گیرد . به علاوه اصلن "جدی گرفتن"

چه معنایی دارد؟ مسلمن به ان معناست : باور کردن آن چه دنیا می خواهد باور کنیم . رمان از دن کیشوت تا اولیس با آن چه دنیا می خواهد باور کند مبارزه کرده است.

اقتباس:

[این را بعدن با توضیح می آورم .]

شاعران:

بگذارید هشداری به شما بدهم . نه خدایان ، نه انسان ها و نه تیرهای راهنما شاعران میانه حال را نمی بخشند!

شاعر گفت:فهمیدم ، ارباب ، اما دست خودم نیست.این نوعی جبر است و من اجبار و بی اختیاری فوق العاده ای به سرودن شعر بد دارم.

اربابمان داد زد : یک بار دیگر درباره ی عواقب آن به شما هشدار می دهم!

اما شاعر جوان جواب داد :

شما دیدروی بزرگ هستید، ، من یک شاعر بدم.اما ما شاعران بد به لحاظ تعداد بسیار زیادیم؛و همیشه در اکثریت خواهیم بود!تمام نوع بشر از شاعران بد تشکیل شده است! و عامه:ذهنیتش،سلیقه اش،نازک طبعی اش،چیزی به جز جماعت شاعران بد نیست!

باد:

من جدن اعتقاد دارم که هرزگی هیچ گاه شما را فاسد نکرده ، و حتا کمترین تاثیری روی شما نگذاشته است . برخیزید صدایم را نمی شنوید؟ من شما را می بخشم.زیرا در روی زمین هیچ چیز قطعی نیست ، و معنای چیزها با وزیدن بادی تغییر می کند.و باد دائمن می وزد، چه بدانید و چه ندانید. و باد می وزد و شادی به اندوه ،انتقام به پاداش تبدیل می شود.

صندلی:

فکر می کنم او را ساعت ساز خواهم کرد.یا نجار . بله،بهتر است نجار بشود.او انبوهی صندلی و بچه درست خواهد کرد و بچه ها صندلی های جدید و بچه های جدیدی درست خواهند کرد که آن ها هم به نوبه ی خود به وجود آورنده ی انبوه بچه ها و صندلی های تازه ای خواهند بود.

_ ودنیا مالامال از صندلی خواهد شد ، و این انتقام شما خواهد بود.

_ دیگر چمنی نخواهد رست و گلی نخواهد رویید . همه جا فقط بچه ها خواهند بود و صندلی ها.

_ بچه ها و صندلی ها. صندلی ها و بچه ها.تصویری که از آینده می دهید وحشتناک است.

کتاب مقدس:

آیا همیشه یک قصه و همیشه هم همان یک قصه نیست؟و آیا این طور نیست که ما تنها و همه گی نسخه ی بدل همدیگر هستیم.؟

می دانید پدربزرگم همان که دهانم را می بست و هر شب کتاب مقدس می خواند، لزومن همیشه هم از آن چه می خواند خوشش نمی آمد. حتا می گفت که کتاب مقدس پر از تکرار است و نیز می گفت که هر کس حرف های تکراری بزند شنوندگانش را ابله فرض می کند.و آیا می دانید داشتم از خودم چه می پرسیدم ؟آیا آن کسی که آن بالابالاها کل کار نوشتن را انجام می دهد حرف هایش به مقدار شگفت انگیزی تکراری نیست،و آیا او نیز ما را ابله فرض نمی کند؟

 

 

 

 

 

!! نوشته شده توسط ابوذر.ق | 23:50 | جمعه بیست و نهم آبان 1388 •

وقتی داستان می نویسی..

این را قرار بود خیلی وقت پیش با توضیح و تفسیر طولانی که بر آن و مجموعه نوشتارهایش نوشته بودم بیاورم.ولی فکر می کنم همین قدر کافی باشد. 

                                                                                                                           

یکی از استیفن کینگ چیزی پرسیده بود درباره ی اینکه داستان را بالاخره باید برای خودمان بنویسیم یا مخاطب؟

و او اینطور جواب داده بود:

من به اندازه ی کافی کلاس و کالج رفته ام از ادبیات انگلیسی تا انشا و نگارش و رمان و شعر.اما "جان گولد" ویراستار هفته نامه ی لیسبون در کمتر از ده دقیقه بیشتر از همه ی آن ها به من چیز یاد داد.روزی که دو تا از نوشته هایم را برایش بردم و او بعد از شخم زدنشان به من گفت:

وقتی داستان می نویسی داری برای خودت تعریف می کنی.وقتی آن را دوباره می نویسی کار اصلی ات بیرون کشیدن همه چیزهایی است که داستان نیستند.

گولد یک چیز دیگر هم گفت:در را ببند و بنویس.در را باز کن و دوباره بنویس.

!! نوشته شده توسط ابوذر.ق | 21:30 | سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 •

تا سی سالگی.!

هنگام نوشتن، آنچه در ضمیر ناآگاه می گذرد برای خود نویسنده هم روشن نیست.

ساختارِ دیگر دادن به زندگی:کودکی و جوانی:هستی در گره واره های ایام نوجوانی با نوشتن «خاطرات» شکل می گیرد.و تا اینجای کار تقریبن برای همه اتفاق می افتد.اما پس از ایام جوانی جدی می شود، گرفتاری ناآگاهانه روحی می شود و اگر پس از سی سالگی هم ادامه پیدا کند، متاسفانه به قیمت از دست رفتن صفات عادی زندگی روزمره می شود و نشو و نمای بدی پیدا می کند. من فکر می کنم از سی سالگی به صورت مزمن و لاعجلاج این «جنون نوشتن» را داشته ام.

"اسماعیل فصیح"

!! نوشته شده توسط ابوذر.ق | 18:29 | جمعه بیست و دوم آبان 1388 •

در هزار تو

یکی از اشکال لابیرنتی:فضای باروک است.باروک در اطراف خود جهانی تخیلی می سازد و همانند دنیایی کاملن واقعی در آن قرار می گیرد!"Jean Rousset"

 

!! نوشته شده توسط ابوذر.ق | 19:19 | سه شنبه نوزدهم آبان 1388 •

دیوار

تغزل گرایی نوعی سرمستی است و انسان برای اینکه آسان تر با جهان یکی شود سرمست می شود.انقلاب نمی خواهد مورد بررسی و مشاهده واقع شود.انقلاب می خواهد که به آن بپیوندند.در این معناست که انقلاب تغزلی است و تغزل گرایی برایش ضروری است..

دیواری که در پشت آن مردان وزنان زندانی بودند سراسر باشعر پوشانده شده بود و در برابر این دیوار جماعتی می رقصیدند.اوه نه.این رقص مردگان نبود.در اینجا معصومان می رقصیدند!معصومان با لبخند خون آلودشان.

از کتاب "زندگی جای دیگراست"نوشته ی :میلان کوندرا

!! نوشته شده توسط ابوذر.ق | 18:18 | پنجشنبه پنجم شهریور 1388 •

باز با وقفه.

چهارم مرداد.

ربع قرن گذشت:خیلی وقت پیش می گفتم همین ۲۵سال برایم بس است. ولی حال نه.انگار هنوز مانده.نوشته های ده سال دیگر هم روی دستم ریخته.

!! نوشته شده توسط ابوذر.ق | 12:38 | چهارشنبه هفتم مرداد 1388 •

دری را به زمستان باز کن.

جهان فرسوده ام فقط در کفش ها و پیراهنم رخ نمی دهد

مثال های دیگر هم دارم

تشنه هستم

اما نمی خواهم از این لیوان شکسته ی پیر

آب بنوشم

دری را به زمستان باز کن.

از مجموعه شعر "ساعت ده صبح بود" سروده ی احمدرضا احمدی

!! نوشته شده توسط ابوذر.ق | 18:2 | چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388 •

با تاخیر بپذیرید:

۱ـ دری لولا شده به فراموشی:

این اولین کتابی ست که از نمایشگاه می خرم.آن قدر اسمش قشنگ است که تر غیبم کند آن هم وقتی که پای براتیگان به میان بیاید.کتاب دو سه تا شعر مشت دارد و بقیه لااقل در برگردان فارسی چیزی جز جمله های معمولی نیستند.

۲ـ کافه پیانو/فرهاد جعفری

دیگر دارد به چاپ های نجومی می رسد.ولی ۴۸۰۰تومان قیمت بالایی برای آن بود این شد که دوستم را ترغیب کردم بخرد و من بخوانم.!

رمان بدی نیست.آن قدر روان و بامزه تعریف می کند که باهاش کیف می کنی.ولی خب نتوانست فصل ها را با هم جمع کند که آخرش گند می زند به هر چه واقعه که توی کتاب بود آن هم فقط برای اینکه از ژست معمول عقب نمانده باشد بی آنکه ما نمونه ایش را در طول متن دیده باشیم اصلن از فصل های آخر انگار نمی دانسته چه کند و فقط مهم این بوده که به پایان برسد.

۳ـ مادمازل کتی/میترا الیاتی

از سال ۱۳۸۰ که برنده ی جایزه گلشیری و مهرگان شد منتظر بودم یک جا ببینم اش و بخرمش آن هم آن سالها که تازه شروع به نوشتن کرده بودم و این جوایز هم به تازگی پا گرفته بود .یکی دو تا تبلیغ  قرمز رنگ!هم تو مجلات ادبی زده بود.

خوبه!یعنی داستانهاش با اینکه ۲ یا ۳ صفحه بیشتر نیستند هم زبان مخصوص به خودش  را دارند هم فرم جالبی را پیدا کردند.همه به جز آخری که ماجرای فوق نخ نما شده و پکیده ی یک شکارچی ست که فقط خودش می داند که شکار بلد نیست.نمی دانم این سوژه چه جذابیتی دارد که هیچکس ول نمی کند دقیقن مثل سوژه ی عشق دختر به استادش که از دختر ۲ ۱ساله این را نوشته تا "آن بیتی" و جدیدن "جویس کرول اوتس".بسه دیگه به خدا شما زن ها هم گا...با این نوشتن اتان.

۴ ـ کافه ی پری دریایی/میترا الیاتی

این یکی آبیرنگ شده.اسم باحالی هم دارد.گفتم بگیرمش تا برای این یکی دیگر مجبور نشوم ۸ سال صبر کنم.ولی کاش صبر کرده بودم.اصلن از قدیم گفتند صبر چیز خوبی ست.برو بابا با این نوشتن ات.یک پیر۶۰ ساله بعد از نیم قرن نوشتن می آید مزخرفات تکراری با یک نثر تقلیدی و همه نویس را تحویل می دهد که اگر یک جوان خام هم داده بود صد تا بدتر از این ها می خورد.

۵ ـ ها کردن/پیمان هوشمند زاده

هر چقدر قبلی بد بود این یکی حرف نداشت.اصلن فکر نمی کردم حالا حالاها یک کتاب این طوری از یک نویسنده ایرانی بخوانم آن هم تو وضعیت نشر الان.

کتاب چهار داستان به هم پیوسته را روایت می کند.داستان هایی که مثل شان را هیچ جا نخوانده اید.یکی از یکی بهتر:باحال تر و بامزه تر.آن هم با یک فرم نو و با یک تشخص منحصر به فرد ادبی.نه!جدن دست مریزاد جناب هوشمند زاده.

۶ـ آن جا که پنچرگیری ها تمام می شوند/حامد حبیبی

داستان ها خیلی آکادمیک و کارگاهی:"موپاسنی!"روایت شده و به شدت از صمیمیت دورند آن قدر که  به راوی اعتماد نمی کنی.از آنها که هر چه قدر نویسنده بخواهد باز تو روایتش به دلت نچسبد.مثل نویسنده های اجتماعی ـ اداری ـروزنامه ای نویس دهه ی چهل.ولی با همه ی این ها آن قدر چارچوب هایش محکم هستند(آن هم با نویسنده ی  ۳۰ساله اش که لا اقل سه چاهار کله به قول دوستی از زن های پیر خرفت نویس بالاتر هست)که برنداری و پشتشان بد بنویسی.به ویژه اینکه داستان آخر که هم نام کتاب هم هست عجیب خوب از آب در آمده.

ولی باز حامد جان تو چرا ؟ تو هم که؟داستان شکارچی ای وای!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 نه به من بگو.جان ابوذر.این رو کدوم مادر به خطایی تو کلاس کدوم ننه قمرنویسی به اتون گفته؟هان؟

!! نوشته شده توسط ابوذر.ق | 13:13 | دوشنبه چهارم خرداد 1388 •

RSS